نویسنده : هنگامه - ساعت 11:24 روز دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:,


نقد فیلم ولنتاین آبی

به راستی چه کسی بود که می گفت ما ازدوداج می کنیم تا تا شاهدی برای زندگی خود داشته باشیم؟ این جمله باعث به وجود آمدن بینشی وسیع در ذهن های بیماری، همچون ذهن و فکر بیمار دو زوج فیلم "والنتاین آبی" می شود که در طی شش سال اول زندگی مشترک این دو زوج همراه آنها می باشد. آیا واقعا سیدنی و دن به این دلیل ازدواج کردند تا کسی زندگی آنها را مشاهده؟ یا اینکه ازدواج آنها تنها به دلیل نیاز های دن بوده!؟ آیا هیجان مشاهده بعد از مدتی برادی سیدنی از بین رفت؟!

"والنتاین آبی" فیلمی است که خودش را به خوبی به نمایش می گذارد. نویسنده و کارگردان فیلم،"درک سینفرنس"، با دقت تمام تولد و مرگ یک رابطه را در فیلم خود به تصویر می کشد. این فیلم به خاطر جزئیات اش است که زنده به نظر می آید. در پایان این شش سال زندگی مشترک، هنگامی که سیدنی به سخنی می تواند به خاطر بیاورد که به راستی چرا او در ابتدا تمایل به ازدواج با دن داشته است، کارگردان فیلم، خستگی، فرسودگی و درماندگی ذهنی و بدنی سیدنی را که بر او غلبه پیدا کرده است را به تصویر می کشد. در مورد دن، کارگردان، او را انسانی بی توجه نشان می دهد، حداقل تا زمانی که سیدنی به عنوان همسرش و مشاهده کننده اش باقی مانده است. دن فکر می کند که ازدواج، ایستگاه و مقصد یک زندگی است، در حالی که سیدنی فکر می کند ازدواج قطار زندگی است.

رایان گاسلینگ و میشل ویلیامز در این فیلم به نقش زوجی پنسیلوانیایی از طبقه کارگر و با یک فرزند دختر ظاهر می شوند. فرزند این زوج درست در همان ابتدای ازدواجشان به دنیا آمده است. سیدنی یک پرستار است و دن نیز یک نقاش خانه. وقتی که آنها برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات کردند و حتی تا مدتی بعد از آن، کار و شغلشان به هیچ عنوان مهم ترین مساله و کانون توجه مرکزی زندگیشان نبود. محل کار آنها جایی بود که تنها آنها به آنجا می رفتند و سپس از آنجا بر می گشتند. "ویلیام" و "گاسلینگ" با وجود تغییرات فیزیکی کاراکتر های فیلم، به طور موثری در نقش های دن و سیدنی در دو برهه مختلف زمانی ظاهر می شوند، آنها در نقش این دو زوج در زمان حاظر و همچنین زمان گذشته، هنگامی که تنها تماسی از هر یک از طرفین باعث به وجود آمدن رابطه و ازدیاد علاقه این دو به هم میشد، بازی کرده اند. برای یک کاراکتر بازی کردن یک نقش با سن های 24 و 60 سال بسیار آسان تر است تا اینکه یک شخصیت را در دو برحه زمانی 55 و 30 سالگی نشان دهد. در این برهه زمانی کوتاه مدت چند ساله گر چه تغییرات اندکی در فیزیک بدن رخ می دهد ولی بزرگ ترین تغییر که با آن روبرو هستیم، بدون شک تغییرات داخلی و فکری هستند. ویلیام در نقش زنی ظاهر می شود که در داخل کالبد خویش مبحوس شده و دیگر نمی داند که این جسم برای چیست و او باید با این جسم چه بکند.

تمام ازدواج ها پر هستند از نقطه عطف ها و لحظه های سرنوشت ساز متفاوت. لحظه هایی تکان دهنده که به یک زوج این اجازه را می دهد تا خود را در قالب زندگی مشترکی که تعریف کرده اند را ببینند. دن فرد بسیار توانایی در یک رابطه رمانتیک به شکلی بی فکرانه و احمقانه است و سیدنی این را دوست دارد. سیدنی به شکل دیوانه واری به سمت دن کشیده می شود. آنها برای اولین بار یکدیگر را در خانه سالمندانی که مادر بزرگ سیدنی در آنجاست می بینند. آیا شما تاکنون شانس ملاقات و آشنایی با یک غریبه در محلی که به هیچ یک از شما تعلق ندارد را داشته اید؟ مکانی که هیچ گونه جایی در زندگی شما ندارد. شما با یک گفتگوی ساده دو نفره شروع می کنید که این گفتگو ساده شما را به سرعت در مسیر آینده ای جدید برای زندگی قرار می دهد؟

این روزی بود که آنها برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردند. آنها به زودی بازی جدیدی را در زندگیشان شروع کردند و این بازی چیزی بود به نام عشق. آنها به طریقی کارها را با هم انجام می دهند، به گونه ای که دو بچه این کار ها را انجام می دهند. این دو با هم ازدواج می کنند و بزودی شاهد به دنیا آمدن برنامه ریزی نشده ولی خوشایند فرزندشان، فرانکی می شوند. در اینجا ظاهر حقیقی یک زندگی مشترک، از قبیل فراهم کردن شرایط زندگی، برنامه ریزی برای کار و بزرگ کردن فرزند برایشان روشن می شود و با آن رو در رو می شوند. در این مرحله است که دن جا می ماند. او کاملا مانند روزهای نخستین ازدواج است و هیچ گونه تغییری جهت وفق دادن خود با شرایط در خود نمی دهد. آیا شما می توانید که تفاوت بین این دو جمله را متوجه شوید؟ 1- او من را به همان اندازه ای که همیشه دوست داشت، دوست دارد. 2- او من را دوست دارد، دقیقا به همان شکلی که همیشه دوست داشت.

ولنتاین آبی دائما بین زمان حال و زمان گذشته در حرکت است و در تلاش است تا به یاد آورد که به راستی اشتباه اصلی در زندگی این دو چه بود. از نقطه نظر دن شاید هیچ اشتباهی صورت نگرفته است. او دوست داشت تا با سیدنی ازدواج کند، هنوز هم دوست دارد که با سیدنی باشد و البته هنوز هم با اوست. ولی سیندی نمی تواند این زندگی را تحمل کند. سیدنی فکر می کند که شوهرش نمی تواند گذر زمان و سن اش را همزمان با همسرش قبول کند، شوهرش دیگر مانند گذشته به هر کاری خوب فکر نمی کند و اینکه شوهرش تنها فکر می کند همین طور زندگیشان خوب است و مشکلی ندارد.

ویلیام در نقش سیدنی بازی می کند، زنی که غرور و تعصب اش را در مورد خودش و بدن اش را از دست داده است. اشتباه نکنید. اینها به این دلیل نیست که با نوشیدن مشروبات الکلی مست می شود، بلکه این شوهرش است که الکل زیاد مصرف می کند. ولی این مشکل سیندی نیست. مشکل اصلی، ناتوانی بسیار ناراحت کننده شوهرش در توجه به اوست، توجهی که سیندی همین الان و همین جا به آن نیاز دارد، به خاطر اینکه وقتی که او با دن ازدواج کرد ، او دقیقا همان سیندی ای شد که شوهرش می خواست و حالا نوبت شوهرش است تا این کار را برای او بکند.


نویسنده : هنگامه - ساعت 20:21 روز سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:,


کارگردان : Joe Carnahan

نویسنده : Joe Carnahan

تاریخ اکران : ژانویه 2012

زمان فیلم : 117 دقیقه

بازیگران:

Liam Neeson

Dermot Mulroney

Frank Grillo


فیلم «خاکستری» The Grey به شیوه ای بی رحمانه نشان می دهد که گرگ ها عقیده و نظر خاصی را دنبال نمی کنند. وقتی حمله می کنند، پای هیچ خصومت شخصی ای در میان نیست. این حیوانات طی چندین هزار سال گذشته یاد گرفته اند چطور در سرمای کشنده ی مناطق ترسناکی چون مدار قطب شمال بی آنکه پوشش یا سلاحی داشته باشند، زنده بمانند. البته آنها کاملاً هم بی سلاح نیستند، چنگال و دندان دارند. بیاید از خودمان بپرسیم حتی اگر اسلحه هم داشته باشیم، چقدر می توانیم در مقابل چنگ و دندان آنها مقاومت کنیم؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/grey/1/ru6rutru.jpgدر این فیلم گروهی از کارکنان شرکت نفت فرصت این را پیدا می کنند تا سؤال ما را پاسخ دهند. آنها در یکی از جایگاه های استخراج نفت در قطب شمال کار می کنند. جملاتی که «آت وی/Ottway» (با بازی Liam Neeson) در سکانس افتتاحیه ی فیلم برای توصیف این محل به زبان می آورد، آنرا به نمونه ای از دوزخ تشبیه می کند که ساکنین آن "انسانهایی هستند که شایستگی زیستن در میان نوع بشر را ندارند". شغل آنها از آن دست مشاغلی است که معمولاً دو دسته از افراد به دنبال آن می روند: کسانی که شدیداً به درآمد بالا نیاز دارند، و آنهایی که به دلایلی می خواهند از اجتماع دور باشند و اوقات بیکاری خود را به خوابیدن یا نوشیدن بگذارنند. یکی از صحنه های ابتدای فیلم که در آن با آت وی و چند شخصیت دیگر آشنا می شویم، در کافه ای شلوغ و به وضوح ارزان فروش می گذرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/grey/1/dfxghdfxyt.jpgآت وی تیرانداز ماهری است که در شرکت نفت، مسئولیت کشتن گرگ ها را بر عهده دارد. وقتی که شنیدم در قوانین جدید سارا پالین* تیراندازی به گرگ ها از داخل هلیکوپتر، مجاز و بدون منع قانونی اعلام شده، احساساتم جریحه دار شد. اما بعد از دیدن این فیلم حاضر بودم چند هلیکوپتر دیگر هم خبر کنم تا به قطب بروند. علاوه بر این، حس غم و ناامیدی وجودم را گرفته بود. آن روز برنامه ی اکران سالن نمایش لیک استریت (ما منتقدین داخلی فیلم های تازه اکران شده ی زیادی را آنجا می بینیم) طوری تنظیم شده بود که باید دو فیلم را پشت سر هم می دیدم. بعد از تمام شدن The Grey،  حدود 30 دقیقه از فیلم دوم را تماشا کردم و بعد از سالن خارج شدم. اولین باری بود که تأثیر فیلم قبلی باعث شده بود تماشای فیلمی را ناتمام بگذارم. با وضع و حالی که آن موقع داشتم، در حق فیلم بعدی ظلم می شد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/grey/1/sdgxbbvc.jpgآت وی و چند نفر دیگر از کارکنان سوار هواپیمای کوچکی می شوند و قصد دارند از منطقه خارج شوند، اما هواپیما سقوط می کند. اکثر سرنشینان کشته می شوند. هفت نفر زنده مانده اند. آنها امیدوارند گروه نجات پیدایشان کند، اما آلاسکا منطقه ی وسیعی ست و هواپیمای کوچک آنها خیلی زود زیر برف دفن می شود. یکی ازافراد گروه برای قضای حاجت چند قدمی از بقیه دور می شود و همین جاست که گرگ های گرسنه به او حمله می کنند.

آت وی نسبت به بقیه باتجربه تر است و رهبری گروه را به عهده می گیرد. طبق گفته ی او تنها در صورتی امکان زنده ماندن دارند که پایین تر از خط رویش درختان/Tree line* قدم بردارند. البته به نظر من گرگ ها بدشان نمی آید لابلای درختان آدم را شکار کنند، اما با اینحال فکر می کنم اگر من هم بودم از آت وی پیروی می کردم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/grey/1/ry6uyydr.jpgگروه در میان سرمای جانسوز منطقه سفر مشقّت بار خود را آغاز می کنند، به زحمت میان برف ها گام بر می دارند، از خوراکی های اندکی که از داخل هواپیما برداشته اند تغذیه می کنند، و با رسیدن شب آتشی روشن می کنند که خودشان هم خوب می دانند توجه گرگ ها را جلب خواهد کرد. برای دور نگه داشتن گرگ ها گرداگرد خود حلقه ای از آتش برپا می کنند. در میان تاریکی شب، انعکاس نور شعله ها در چشم های خیره و گرسنه ی گرگ ها دیده می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/grey/1/rdyuhrstg.jpgفرصتی دست می دهد تا مردها به گفتگو بنشینند، و این فیلم که جو کارناهان Joe Carnahan آن را ساخته و فیلمنامه ی آن را هم خودش با کمک Mackenzie Jeffers نوشته است، برای هر کدام از این افراد، شخصیتی منحصر به فرد قائل می شود. قرار نیست مخاطب آنها را تنها به عنوان گروهی قربانی تلقی کند. آشنایی ما با آت وی نسبت به بقیه عمیق تر است. متوجه می شویم که روز قبل از پرواز تا مرز خودکشی پیش رفته است، اما حالا که با خطر جدی مرگ روبرو شده، تمام سعی خود را می کند تا زنده بماند.

داستان فیلم The Grey روند منطقی بی رحمانه ای در پیش می گیرد. تعداد گرگ ها از انسان ها بیشتر است. انسان ها تفنگ دارند، سلاح گرگ ها صبوری و بردباری آنهاست، وضعیت جوّی هم که وحشتناک آزار دهنده است. نگاهم به پرده ی سینما بود و هر لحظه بیشتر وحشت می کردم. فیلم بایستی با پایانی خوش به انجام می رسید، غیر از این است؟ اگر "پایان خوش" در میان نبود، حداقل بایستی به شکلی مخاطب را تسکین می داد.

یادتان باشد، تا آخر تیتراژ پایانی در سینما بمانید. یک تصویر دیگر هم خواهید دید. البته این فیلم حتی بدون دیدن آن نمای آخر هم تماشایی و ارزشمند است.


منتقد : راجر ایبرت


نویسنده : هنگامه - ساعت 20:10 روز سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:,

کارگردان : علیرضا امینی http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/Poster-enteha.jpg

نویسنده : علیرضا امینی، محمد باغبانی

بازیگران: حامد بهداد، ترانه علیدوستی، صابر ابر

خلاصه داستان :

نیلوفر با خانواده‌اش زندگی می‌کند. پس از این که خانواده در معرض اتفاقی قرار می‌گیرند، نیلوفر همراه با خانواده‌اش باید برای گذر از آن اتفاق پول زیادی را فراهم کنند و این در حالی است که آنها سه روز بیشتر وقت ندارند. زمان که جلو می‌رود، نیلوفر متوجه می‌شود گویا قرار است سرنوشت دیگری ..


 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/Poster-enteha.jpg

------------------------- نقد فیلم

 

انتهای خیابان هشتم فیلمی تلخ در ژانر اجتماعی است که مثل فیلم قبلی کارگردان، هفت دقیقه تا پاییز با وقوع یک فاجعه به پایان می رسد. داستان فیلم در طول سه روز اتفاق می افتد و روایتگر زندگی اشخاصی است که باید در این مدت کوتاه برای آزادی یک اعدامی متهم به قتل 100 میلیون تومان پول فراهم کنند و رضایت شاکی را بگیرند.

امینی در فیلم خود با مطرح کردن موضوعات ممنوع سینمای ایران مثل خودفروشی، قمار و ورزش های زیرزمینی کار با ارزش و بزرگی را انجام داده است و دست گذاشتن روی همین موضوعات است که مدت ها انتهای خیابان هشتم را درگیر گرفتن پروانه نمایش کرده بود و باعث جرح و تعدیل هایی برای این فیلم شد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/07.jpgابهامات بسیاری در طول فیلمنامه وجود دارد که من بعضی از آن ها را به پای همان جرح و تعدیل ها گذاشتم اما در مصاحبه ای با علیرضا امینی خواندم که فقط 2 الی 3 دقیقه از فیلم برای اکران حذف شده پس باید این ابهامات را به پای ضعف فیلمنامه گذاشت.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/entehaikhiabanhashtom2082.jpgاین فیلم بزرگترین ضربه را از شخصیت پردازی ضعیف خود خورده است. شخصیت های فیلم همه در هاله ای از ابهام قرار دارند. سعید که در زندان است تا پایان فیلم نشان داده نمی شود و البته از این نظر خرده ای بر فیلمنامه نیست، اما لطمه از آن جایی وارد می شود که مثلاً تا پایان فیلم معلوم نمی شود این قتل چگونه اتفاق افتاده یا به طور مثال در جایی نیلوفر( با بازی ترانه علیدوستی) خواهر سعید موفق به دریافت وامی می شود اما به دلیلی که احتمالاً به پدر آن ها مربوط است و تا آخر فیلم هم مشخص نمی شود، وام را به او نمی دهند. شخصیت پدر اگر کاملاً هم از فیلم درآورده شود به روند داستان هیچ اشکالی وارد نمی شود. شخصیتی که هیچ دیالوگی ندارد و کارگردان در جاهایی از فیلم با نشان دادن کتاب های او می خواهد چیزهایی از گذشته اش به مخاطب نشان دهد که باز هم موفق نمی شود. هیچ وقت در طول فیلم به درستی به روابط آدم ها پرداخته نمی شود: رابطه موسی با بهرام، رابطه موسی با آن زن هرزه، رابطه آن زن با دختر موسی و دلیل علاقه اش به این دختر، رابطه پدر با فرزندان و حتی رابطه نیلوفر با بهرام (همسرش).

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/IMAGE634249029946718750.jpgفیلم بسیار ریتمیک و تند است و فیمبرداری به شیوه دوربین روی دست برای نشان دادن التهاب و هیجانی که در داستان وجود دارد مناسب بود اما متاسفانه مرتضی غفوری در این سبک فیلمبرداری بسیار بزرگنمایی کرده که در جاهایی حتی آزاردهنده است.

موضوع اصلی که همان جور کردن پول دیه است بسیار دیر به مخاطب شناسانده می شود و بیننده دقایق ابتدایی در حالت سردرگمی است که این همه تلاش و تقلای شخصیت ها برای چیست؟ شاید این کار در جهت ایجاد تعلیق و بیشتر کردن حس اضطراب صورت گرفته، اما به روند داستان و ارتباط برقرار کردن بیننده با آن لطمه وارد کرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/pgimg_image1_26_4915.jpgعلیرضا امینی معتقد است که هدف اصلی فیلم نشان دادن بحران های اجتماعی و فضاهایی است که افراد در مواجهه با آن اعتقادات و شخصیت خود را به طور کامل فراموش می کنند و می توانند در طول 48 ساعت و کمتر به انسان های دیگری تبدیل شوند. شخصیت موسی(با بازی حامد بهداد) که برای نجات رفیقش از اعدام حاضر می شود فرزند خود را با یک اسب تاخت بزند و یا شخصیت محکم نیلوفر که حاضر به تن فروشی می شود و شخصیت بهرام (با بازی صابر ابر) که وقتی می فهمد نیلوفر چه کار می خواهد بکند دچار جنون شده و قصد آتش زدن خود را می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/8th/n00001588-b.jpgاز بازی های خوب و روان فیلم نمی توان گذشت. ترانه علیدوستی که نقطه قوت فیلم به شمار می رود در بازی خود حس غم، اضطراب و التهاب را به خوبی نشان می دهد و به جرات می توان گفت که نقش نیلوفر یکی از بهترین اجراهای او به حساب می آید. حامد بهداد در نقش یک بکسر اجرایی کمی متفاوت داشت و بازی خوب و باور پذیری ارائه داد. یکی از بهترین صحنه های فیلم آنجایی است که نیلوفر می خواهد کلیه خود را بفروشد و با مسئول پذیرش برای این که درست جوابش را نمی دهد دعوا می کند و حسابی از خجالتش در می آید و دیالوگ های جالبی در این میان رد و بدل می شود.

با وجود همه اینها و با تمامی اشکالاتی که به فیلم وارد است، انتهای خیابان هشتم می تواند را با داستان های فرعی خود که متاسفانه به هیچ کدام از آن ها به درستی پرداخت نشده در کنار داستان اصلی ذهن مخاطب را درگیر کند و با موضوعات جذاب خود در ذهن ماندگار شود.

 منبع : سایت نقد فارسی


نویسنده : هنگامه - ساعت 19:44 روز سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:نقد , هوگو , راجر ایبرت , فیلم ,

کارگردان : Martin Scorsese

نویسنده : John Logan

تاریخ اکران : نوامبر 2011

زمان فیلم : 127 دقیقه

بازیگران:

Ben Kingsley,

Asa Butterfield

Chloë Grace Moretz


فیلم Hugo شبیه هیچ کدام از فیلم های دیگر ماتین اسکورسیزی نیست، اما احتمالاً محبوب ترین کار خود او، از ابتدا تا به الآن می باشد. یک حماسه ی خانوادگی  پر هزینه و به سبک 3D که از بسیاری جهات، حکایت زندگی شخصی خود مارتین را دارد. با تماشای هوگو، آدم احساس می کند منابع و وسایل لازم در اختیار هنرمند بی نظیری قرار گرفته تا فیلمی درباره ی سینما بسازد! اینکه او توانسته در این فیلم، قصه ی جذابی هم برای بچه ها (البته نه همه ی آنها) تعریف کند، بیان کننده ی میزان احساسات و شور و شوقی است که صرف این فیلم  شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/ghfghgh.jpgاز دید کلی،‌ داستان زندگی قهرمان فیلم، هوگو کابرت، داستان زندگی خود اسکورسیزی است. در پاریس دهه ی 30 میلادی، پسر نوجوان باهوشی، دوران کودکی خود را به تماشای دنیای بیرون از دریچه ی پنجره ی خوش منظره ای می گذراند و در عین حال سعی می کند طرز کار دستگاه های مکانیکی مختلف را هم یاد بگیرد. پدر هوگو مسئول نگهداری و رسیدگی به ساعت های یک ایستگاه قطار غار مانند در پاریس است. رؤیای او این است که یک آدم آهنی را که در موزه پیدا کرده است را تکمیل کند. ولی قبل از اتمام کار، پدر هوگو می میرد و آدم آهنی ناقص و هوگو تنها می مانند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/dfffff.jpgپسرک (هوگو) ترجیح می دهد به جای آنکه بگذارد مثل یک بچه یتیم با او رفتار کنند و او را به یتیم خانه ببرند، در دالان ها و راهرو ها و نردبان های مارپیچ و حتی خود چرخ دنده های ساعت ها قایم شود و حواسش باشد که اشتباهی مرتکب نشود. او خودش را با کلوچه هایی که از مغازه های داخل ایستگاه قاپ می زند سیر می کند و یواش یواش دزدکی راهی سالن های سینما نیز می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/2011_hugo_asa-butterfiled-ben-kingsley.jpgزندگی هوگو، توسط پیرمرد ترش رو و  اسباب بازی فروشی که در ایستگاه قطار است با نام ملیس، دستخوش تغییر و تحول می شود. بله، پیرمرد ترشرویی که بن کینگزلی Ben Kingsley نقشش را بازی کرده، کسی نیست جز همان فیلمساز فرانسوی بزرگ و فراموش نشدنی، که ابداع کننده اصلی آدم آهنی نیز بود. البته هوگو از این موضوع خبر ندارد. ملیس واقعی، شعبده بازی بود که اولین فیلم هایش را برای کلک زدن به تماشاچی هایش ساخته بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/fgfhgsjgdzh.jpgاگر یک نفر در عالم سینما باشد، که این حق را داشته باشد یک فیلم سه بعدی درباره سینما و عشق به سینما بسازد، آن یک نفر قطعا مارتین اسکورسیزی می باشد. داستان شباهت زیادی به زندگی واقعی خود اسکورسیزی  دارد. پسرکی که در ایتالیا زندگی می کرد اما اهل آنجا نبود، دنیای بیرون را از دریچه ی پنجره ی آپارتمانش تماشا می کرد، از طریق تلویزیون و تئاترهای کوچک جذب دنیای سینما شد، نزد کارگردان های بزرگ شاگردی کرد، و حتی به Michael Powell بزرگ کمک کرد تا بعد از چندین سال دوری از دنیای سینما، کار خود را از سر بگیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/dgzhsh.jpgشیوه ی پرداخت فیلم Hugo به شخصیت ملیس خودش به تنهایی زیبا و جذاب است، اما نیمه ی اول فیلم بیشتر وقف نمایش قایم شدن ها و فرار کردن های قهرمان کوچک داستان می شود. روش استفاده ی فیلم از تکنیک CGI و تکنیک های دیگر سینمایی برای ساخت ایستگاه قطار و خود شهر، واقعاً مهیج است. اولین نمای فیلم، با نمایش منظره ی وسیع شهر پاریس از بالا شروع شده و به تصویر هوگو (Asa Butterfield) ختم می شود که از شکافی گوچک در صفحه ی ساعت بالای ساختمان ایستگاه قطار، بیرون را تماشا می کند. تماشای هوگو، مانند خواندن یکی از رمان های برجسته چارلز دیکنز می باشد. هوگو مرتبا در تعقیب و گریز میان مسافران، همیشه از بازرس بداخلاق و عصبانی ایستگاه قطار (Sacha Baron Cohen) یک قدم جلوتر است. او هر بار موفق می شود از دست این بازرش عصبانی فرار کند و خودش را به مخفیگاهش پشت دیوار ها و بالای سقف ایستگاه برساند.

پدر هوگو (Jude Law) که در صحنه های فلش بک دیده می شود، یادداشت های زیادی از خود برجا گذاشته که نقشه هایش برای تکمیل آدم آهنی هم در آنها هست. هوگو در کار کردن با چرخ دنده ها و پیش گوشتی ها و  فنر ها و اهرم برای خودش نابغه ای استثنایی است .

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/hugo-2011-movie.jpgبالأخره یک روز سر می رسد که هوگو موفق می شود راز خود را با دختری به نام ایزابل (Chloe Grace Moretz) در میان بگذارد. ایزابل هم در ایستگاه قطار زندگی می کند و پیش Melies پیر و همسرش بزرگ شده است. هوگو دنیای مرموز خود را به ایزابل نشان می دهد و ایزابل هم دنیای اسرار آمیز خودش، یعنی کتاب های کتابخانه های غار مانند ایستگاه را به او نشان می دهد. این دو بچه ی باهوش و زرنگ، فرسنگ ها با آن بچه های نازنازی و کودنی که در اکثر فیلم های خانوادگی سینمای هالیوود دیده می شوند، فرق دارند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/hugo/hug222o.jpgبرای عاشقان سینما، بهترین صحنه ی فیلم در نیمه ی دوم آن اتفاق می افتد، وقتی که سابقه ی حرفه ایGeorges Melies (با بازی کینگزلی) ، به صورت فلش بک نمایش داده می شود. احتمالاً‌ معروف ترین فیلم کوتاه او A Trip to the Moon ساخته ی سال 1898 را دیده اید. در این فیلم چند فضانورد وارد سفینه ای می شوند که از دهانه ی یک توپ به سمت ماه شلیک می شود، این سفینه یک راست می خورد توی چشم چهره ی انسانی ای که روی ماه تصور شده است!

اسکورسیزی  مستند های زیادی درباره ی شاهکار های سینمایی و کارگردان های بزرگ آنها ساخته، ‌و حالا با تجربه هایی که کسب کرده ،را وارد حیطه ی داستان سرایی شده است. در فیلم می بینیم که Melies ( که سازنده ی اولین استودیوی سینمایی جهان است) از چیدمان های خارق العاده و لباس های عجیب و غریبی استفاده می کند تا فیلم هایی جادویی بسازد. همه ی این فیلم ها فریم به فریم، به صورت دستی رنگ آمیزی شده اند. با ایجاد برخوردهای عجیب و دور از ذهن سیر داستانی فیلم، این پیرمرد متوجه می شود که مردم او را فراموش نکرده اند بلکه برای او مقام والایی در خور خدایان قائل هستند.

همین چند روز پیش، یک فیلم 3D کودکانه در مورد زندگی پنگوئن ها دیدم. بعد از دیدن هوگو،  به نظرم آمد که در آن فیلم تکنیک سه بعدی، به شکلی بسیار ابتدایی و ضعیف بکار رفته اسنت. اسکورسیزی  در فیلم خود از تکنیک 3D به درستی استفاده می کند، نه به عنوان یک ترفند و حقه ی سینمایی، بلکه برای بالا بردن سطح کلی جلوه های ویژه ی نمایشی. به ویژه بازسازی او از فیلم کوتاه Arrival of a Train at La Ciotat که در سال 1897 توسط برادران لومیر ساخته شد، شایان توجه است. احتمالاً ماجرای این فیلم را شنیده اید: وقتی که قطار به سمت دوربین نزدیک می شود،‌ تماشاگر وحشت می کند و سعی می کند از سر راهش کنار برود. در این صحنه استفاده ی مناسب از تکنیک 3D به خوبی نمایش داده می شود و شاید خود  برادران لومیر هم اگر آن موقع این تکنیک در دسترس بود، از آن استفاده می کردند.

فیلم Hugo باری دیگر زاده شدن سینما را جشن می گیرد.  این فیلم  در قالبی داستانی، به موضوع حفظ فیلم های قدیمی که یکی از دغدغه های شخصی مارتین اسکورسیزی است، می پردازد. در صحنه ای تکان دهنده و ناراحت کننده، متوجه می شویم ملیس که فکر می کند دوران او دیگر گذشته و کارهایش فراموش شده، چندین قطعه فیلم را ذوب می کند تا از سلولید آنها برای ساخت پاشنه ی کفش زنانه استفاده شود. اما همه ی این فیلم ها نسوخته بودند، و در پایان فیلم Hugo، متوجه می شویم که به خاطر تلاش های این پسر، دیگر قرار نیست سوخته شوند. خب، این هم پایان خوشی که منتظرش بودید!
 

  منتقد : راجر ایبرت 


نویسنده : هنگامه - ساعت 23:59 روز دو شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,

 

جمله های به یادماندنی برندگان سیمرغ در مراسم اختتامیه:

 

یکتا ناصر: کاش در جمع هیئت داوران یک خانم بود تا می توانستم با او دست بدهم!

 

اکبر عبدی: خیلی دیر شده جایزه برای من! جایزه ای که به من دادند را باید برای فیلم ای ایران می گرفتم. فیلمی که یکی از فهیم ترین کارگردانان سینمای ایران  ناصر تقوایی آن را ساخت. یا باید این جایزه را برای فیلم هنرپیشه می گرفتم که آنها اصلاً این فیلم ها را در بخش مسابقه راه ندادند و جایزه را به فرامرز قریبیان برای فیلم الکی بندر مه آلود دادند. جایزه فقط در جوانی خوب است. این جایزه حالا به درد انبار کردن می خورد.

 

داریوش مهرجویی: من از حامد بهداد برای بازی درخشان اش در این فیلم تشکر می کنم و خودم یکی از جوایزی را که از قبل گرفته ام به او که هیئت داوران نادیده اش گرفتند تقدیم می کنم.

 

سیدجمال ساداتیان: من از مردم به خاطر انتخاب برف روی کاج ها تشکر می کنم. آنها با انتخابشان به فیلم جایگای دادند که دیگران آن را ندیدند.

 

پیمان معادی: دوست دارم در این عرصه از دوست خوبم اصغر فرهادی یادی کنم.

 

حدود ساعت 19 امشب بیست و سوم بهمن ماه، بهترین ها و برندگان سی امین جشنواره فجر انتخاب می شوند.

فهرست برندگان سیمرغ های جشنواره همزمان با اعلام هیئت داوران روی سایت پرده سینما منتشر می شود. برای مشاهده آخرین نتایج هر چند یک بار دکمه F5 را فشار دهید یا صفحه را Refresh کنید.

گزارش مشروح اختتامیه متعاقباً اعلام خواهد شد. فهرست برندگان به شرح زیر می باشد:

 

بهترین طراحی پوستر:

دیپلم افتخار به احسان برآبادی برای طراحی پوستر اینجا بدون من

 

بهترین آنونس فیلم:

دیپلم افتخار به مهدی سعدی برای فیلم اینجا بدون من

 

بهترین عکس فیلم:

دیپلم افتخار به آرزو اتحاد برای فیلم سیزده59

سیمرغ بلورین به جواد جلالی برای فیلم بدرود بغداد

 

بهترین پژوهش برای بلند مستند:

دیپلم افتخار به ارد عطارپور و سعید ملیح برای فیلم خلیج فارس


بهترین تدوین فیلم مستند بلند:

دیپلم افتخار به بهمن کیارستمی و پیمان خاکسار برای فیلم کهریزک چهارک نگاه


بهترین فیلمبرداری فیلم مستند بلند:

دیپلم افتخار به محمد لطفیان برای فیلم وقتی ابرها پایین می آیند

 

بهترین کارگردانی مستند بلند:

سیمرغ بلورین به مانی حقیقی برای فیلم مهرجویی کارنامه چهل ساله

 

بهترین فیلم مستند:

سیمرغ بلورین به فتح الله امیری برای فیلم در جستجوی پلنگ ایرانی


جایزه ویژه هیئت داوران برای بهترین فیلم مستند: 

دیپلم افتخار به حبیب احمدزاده برای فیلم بهترین مجسمه دنیا

 

بخش نگاه نو

جایزه بهترین دستاوردهای فنی

لوح تقدیر به روانبخش صادقی برای فیلم فیلادلفی

دیپلم افتخار به آقایان امیر محمد، کیوان محمد و... برای فیلم تهران 1500

 

بهترین بازیگر زن 

دیپلم افتخار به مهناز افشار برای فیلم برف روی کاج ها

 

 

بهترین بازیگر مرد

لوح تقدیر به ناصر گیتی جاه برای فیلم خوابم میاد

دیپلم افتخار به سعید راد برای فیلم گیرنده

 

بهترین فیلمنامه

دیپلم افتخار به اکبر روح و مهرداد غفارزاده برای فیلم گیرنده

 

بهترین کارگردانی

لوح تقدیر به مانلی شجاعی فرد برای فیلم میگرن

سیمرغ بلورین به رضا عطاران برای فیلم خوابم میاد


بهترین فیلم اول

سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول به محمد قهرمانی و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی برای فیلم گیرنده

 

بخش سودای سیمرغ (مسابقه سینمای ایران)

 

بهترین فیلم:

دیپلم افتخار به فیلم روزهای زندگی به تهیه کنندگی سعید سعدی

دیپلم افتخار به فیلم ضد گلوله به تهیه کنندگی رضا رخشانی


بهترین کارگردانی:

سیمرغ بلورین به پرویز شیخ طادی برای فیلم روزهای زندگی

 

بهترین فیلمنامه:

سیمرغ بلورین به مصطفی کیایی برای فیلم ضد گلوله

 

بهترین فیلمنامه اقتباسی:

علی مصفا برای فیلمنامه پله آخر


بهترین موسیقی متن:

سیمرغ بلورین به حسین علیزاده برای فیلم ملکه

دیپلم افتخار به ناصر چشم آذر برای فیلم گشت ارشاد

 

بهترین بازیگر زن نقش اول:

سیمرغ بلورین به هنگامه قاضیانی برای فیلم روزهای زندگی

دیپلم افتخار به بهناز جعفری برای فیلم تلفن همراه رییس جمهور


بهترین بازیگر زن مکمل:

یکتا ناصر برای فیلم یکی می خواد باهات حرف بزنه


بهترین بازیگر مرد نقش اول

سیمرغ بلورین به فرهاد اصلانی برای مجموعه فیلم ها (خرس، زندگی خصوصی، پل چوبی)


بهترین بازیگر مرد نقش مکمل:

سیمرغ بلورین به اکبر عبدی برای فیلم خوابم میاد

 

بهترین فیلمبرداری:

سیمرغ بلورین به امیر کریمی برای روزهای زندگی

دیپلم افتخار به حسن پویا برای فیلم راه بهشت

 

بهترین تدوین:

سیمرغ بلورین به هایده صفی یاری برای فیلم نارنجی پوش


بهترین چهره پردازی:

سیمرغ بلورین به عباس صالحی برای فیلم روزهای زندگی


بهترین طراحی صحنه و لباس:

سیمرغ بلورین به عباس بلوندی برای فیلم ملکه


بهترین صدابرداری:

سیمرغ بلورین به ساسان نخعی برای فیلم بوسیدن روی ماه

 

بهترین صداگذاری:

سیمرغ بلورین به محمدرضا دلپاک برای فیلم خرس

دیپلم افتخار به فرامرز ابوالصدق برای فیلم روزهای زندگی

 

بهترین جلو های ویژه میدانی:

سیمرغ بلورین به محسن روزبهانی برای فیلم روزهای زندگی

 

بهترین جلوه های ویژه رایانه ای:

سیمرغ بلورین به کامران و امیر سحرخیز برای فیلم سلام بر فرشتگان

دیپلم افتخار به حسین ایزدی برای فیلم ملکه

 

جایزه ویژه هیئت داوران 

داریوش مهرجویی برای فیلم نارنجی پوش


بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در بخش بین الملل

ملکه به تهیه کنندگی سید ابوالقاسم حسینی


بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در بخش سینمای ایران

برف روی کاج ها به تهیه کنندگی سیدجمال ساداتیان


نویسنده : هنگامه - ساعت 23:56 روز یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,

 

 

 

پوستر فیلم «مانی بال» با بازی براد پیتدر فیلم های سینمایی ژانر ورزش آنهایی موفق هستند که بتوانند با مخاطبانی که از آن ورزش سر در نمی آورند هم رابطه قرار کنند. ولی موفق تر آن دسته از فیلم هایی هستند که ورزش را فقط بهانه ای برای دادن درس های انسانی به بینندگانشان قرار می دهند و در اصل فیلم به چیزهایی دیگری در پس ظاهر ورزشی فیلم می پردازد. نمونه اش هم محبوب میلیون دلاری و نقطه ی کور هستند که هردوی آنها نامزد و برنده چندین جایزه ی مهم اسکار شده اند.

مانی بال هم یکی از همین فیلم های عالی ورزشی است که  با کندوکاو در شخصیت بینی بیل (برارد پیت) راه و چاه و سبک زندگی این مربی ورزشی را به بینندگان نشان می دهد و عوامل موفقیت این شخص را به  عهده ی بیننده می گذارد تا هرکسی با توجه به برداشتی که از این شخصیت می کند به دلایل موفقیت او پی ببرد. فیلم های ورزشی دونوع خط داستانی دارند، یا یه فرد افلیج و فاقد اعتماد به نفس به قهرمانی می رسد یا اینکه یک تیم شکست خورده با ورود یک فرد با اعتماد به نفس به پیروزی د ست می یابد. مانی بال در گونه ی دوم قرار می گیرد. این فیلم در لایه های زیرین چیزی بسیار فراتر از ظاهر خود دارد. بازی حیرت انگیز براد پیت که از همین حالا او را به خاطر بازی حیرت انگیزش در این فیلم باید جزو نامزدان احتمالی اسکار قرار داد ما را با  کوچکترین جزئیات  شخصیتی  بیلی بین که یک شخصیت واقعی است آشنا می کند. برای تماشاگر کم توجه شاید این فیلم یک اثر خسته کننده درباره ورزش کسل کننده ی بیسبال باشد ولی اصل ماجرای فیلم در جایی  دیگر رخ می دهد.

کتاب «مانیبال: هنر پیروزی در یک بازی ناعادلانه» نوشته ی مایکل لوئیز در سال 2003 منتشر شد. مایکل استاد نوشتن کتاب درباره رویدادهایی است که از روی داستان های واقعی نوشته شده اند. داستان واقعی فردی بینی بیل که با سعی و تلاش فراوان کمک می کند تا با وجود سنگ اندازی و مسیر سخت، تیم بال اوکان را به قهرمانی برساند.فیلمنامه ی این اثر که به قلم دو فیلمنامه نویس فیلم های اخیر دیوید فینچر، آرون سورکین (شبکه ی اجتماعی)و استیون زیلیان (دختری با خالکوبی اژدها) نوشته شده است به جرات یکی از بی نقص ترین فیلمنامه های سال های اخیر است. به ویژه حضور آرون سورکین در پشت فیلمنامه کاملاً احساس می شود. ترفند های معرفی شخصیت بینی بیل همانند ترفندهای استادانه ی  معرفی مارک زوکربرگ در فیلم شبکه ی اجتماعی است. به طور کلی کارهای این فیلمنامه نویس را دنبال کنید. استاد بی همتایی در فیلمنامه نویسی  و دیالوگ نویسی ها ی معرف شخصیت است.

داستان فیلم مانی بال درباره تیم باشگاهی اوکلاند اتلتیک است که در جدول لیگ بیسبال وضعیت بدی دارد. فیلم در سال 2001 و در پایان فصل2001  اوکلاند اتلتیک  آغاز می شود که از نیویورک یانکی شکست خورد. براد پیت در نقش بیلی بین مربی این تیم است. او بهترین بازیکنان اش (جانی دیمن و جیسون جیامبی و..)را به خاطر مشکلات از دست می دهد، اما او هرگز حاضر به قبول شکست نیست. به همین خاطر دست به روش پیشروانه ای برای انتخاب بازیکنان اش می زند و آن انتخاب بازیکن با احساب معادلات ریاضی و از میان بازیکنان مستعد  آماتوری است که در یک نقطه قوی هستند. او در این راه از پیتر براند (جونا هیل) به عنوان همکار کمک می گیرد. این روش که در کتاب به شدت برروی آن تأکید شده در فیلم به کل نادیده گرفته شده است، ولی در عوض به خاطر حضور براد پیت تمام جزییات فیلم بر روی خود شخصیت بیلی بین است. شخصیت براد پیت در این فیلم به قدری حرفه ای توسط فیلمنامه نویس با جزئیات بی شمار بررسی می شود که دچار تعجب می شود.

یکی دیگر از هسته های اصلی کتاب این است که به معرفی قوانین بازی بیس بال می پردازد که به خواننده غیر ورزشی کمک می کند با این ورزش کمی آشنا شود. ولی فیلم از این بخش های کتاب فقط برداشت های کوتاه و مختصری که به راهبرد داستان کمک کند استفاده کرده است. خوبی فیلمی مثل مانی بال این است که به تماشاگران اش باج نمی دهد و هرچه خودش دوست داشته در فیلم اتفاق می افتد. حتی شاید در اواسط فیلم این احساس به شما دست دهد که در حال تماشای یک فیلم مستند هستید، که اتفاقاً این کار حاکی از هوشمندی فیلم نامه نویس و کارگردان آن است. فیلم نامه نویسان به خوبی متوجه شده اند که دلایل  موفقیت یک چنین تیمی با مربی گری بینی بیل، نه شیوه ی عجیب او (که اتفاقاً بعضی از تیم ها بعد از آن از این روش استفاده کردند و شکست خورده اند، چون روش 100% تضمین شده ای نیست) و نه روش های انتخاب بازیگران تیم، بلکه فقط و فقط وجود شخصی به اسم بینی بیل است.

کارگردان اثر بنت میلر زمان بسیار کمی در فیلم را به نمایش بازی بیسبال اختصاص داده است. چون در اصل فیلم مانی بال درباره مدیریت است. شاید هرکس دیگری این روش را به کار ببرد جواب ندهد، ولی چرا بینی بیل از این روش استفاده کرد و موفق شد؟ فیلم مانی بال به این پرسش پاسخ می دهد!

جنا هیل دیگر بازیگر فیلم که همیشه در کمدی های بی پروا بازی می کند این بار بازی حیرت انگیزی در یک نقش جدی دارد.

مانند هر فیلم ورزشی عالی مانی بال معانی عمیق تری را در پشت یک پیروزی  به بینندگان ارائه می دهد. بی هیچ تردیدی فیلم در رسای وظیفه شناسی است. اخیراً قوانین فیلم های ورزشی تغییر کرده اند. همانند بینی بال که با تغییر دادن سیستم انتخاب بازیکنان بیس بال به یک پیروزی رسید، عوامل این فیلم هم به پیروزی بزرگی رسیده اند!

مانی بال


نویسنده : هنگامه - ساعت 22:40 روز دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:,

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/www-naghdefarsi-com-50-50.jpgژانر : بیوگرافی، درام، ورزشی

کارگردان : Jonathan Levine

نویسنده : Will Reiser

تاریخ اکران : سپتامبر 2011

زمان فیلم : 99 دقیقه

زبان : انگلیسی

درجه سنی : R

  
بازیگران:

Joseph Gordon-Levitt,

Seth Rogen

Anna Kendrick

 

 

 

نقد و بررسی فیلم

50/50 (پنجاه، پنجاه)


 

ساخت فیلم با موضوع افرادی که از سرطان یا بیماری صعب العلاج دیگری رنج میبرند، چیز جدیدی نیست. این گونه فیلمها که در مورد افرادی در حال مرگ ساخته میشود معمولاً جایزه اسکار میبرند، احترام همه را برمیانگیزند و در نهایت هم میلیونها دلار در گیشه میفروشند. طرح ایده جدید در این زمینه هم البته کاری بسیار مشکلی است. کاری که Jonathan Levine (کارگردان) و Will Reiser موفق به انجام آن شدند و فیلمی ساختند که گویی بر لبه تیغ گام برمیدارد. نه آنقدر بر عناصر طنز تکیه میکند تا شخصیت پردازی را از دست بدهد و نه آنقدر جدی است که تبدیل به فیلمی کلیشه شود.

نام فیلم یعنی 50/50 (پنجاه، پنجاه) بیان کننده شانس زنده ماندن شخصیت اول فیلم، آدام (با بازی Joseph Gordon-Levitt) است که روزی متوجه میشوند مبتلا به نوعی نادر از سرطان مربوط به ستون فقرات است. اطرافیانش هرکدام نسبت به این خبر عکس العملی متفاوت دارند. دوست دخترش، راشل، اول ادعا میکند که در کنارش میماند ولی بعداً با کس دیگری دوست میشود، بهترین دوستش کایل تلاش میکند با بردن وی به مهمانی های مختلف روحیه اش را بالا نگه دارد و مادرش هم تنها سعی میکند احساساتش را پنهان کرده و چیزی به روی خودش نیاورد. آدام که حالا دوران شیمی درمانی را پشت سر میگذارد، با افراد جدیدی آشنا میشود و یکی از آنها دکتر جوانی بنام کاترین است (با بازی Anna Kendrick) که بی تجربی ها و ناشی گریهایش باعث به وجود آمدن علاقه میان او و آدام میگردد.

شکی نیست که ساختار روایی 50/50 تا حد زیادی کلیشه ای است: جوانی مبتلا به سرطان که باید با احساساتش در قبال پدیدهای مختلف زندگی دست و پنجه نرم کند. دوست دخترش بهش خیانت میکند، عاشق پزشکش میشود، با افرادی سن بالایی روبرو میشود که سعی میکنند چشمش را بر روی مسائل مهم زندگی باز کنند و غیره. اما شاخصه ای که باعث تفاوت 50/50 با این کلیشه میشود، شوخی ها و جنبه کمدی آن است. اما نه به گونه ای که پیام و شخصیتهای محوی داستان را تحت شعاع قرار داده و کمرنگ کند.  در واقع هم تماشاگر را میخنداند و هم به احساسات تلنگر میزند.

Joseph Gordon-Levitt در نقش آدام، فوق العاده بازی کرده است (حداقل از 90 درصد بازیهای مشابه بهتر) و کارگردان توانسته تغییر وضعیت اش از یک تدوینگر شبکه رادیویی در شهر سیاتل به فردی لاغر که دوره شیمی درمانی را طی میکند، هنرمندانه به تصویر بکشد. علاوه بر استفاده از کلاهی شبیه عرق چین و گریمی که چهره اش را رنگ و رو رفته میکند، بازیگر به طور خود خواسته موهایش را نیز میتراشد. تصمیمی که از یک سو برای یک بازیگر بسیار سخت است و از سویی دیگر بیش از یکبار نیز نمیتوان صحنه آن را فیلمبرداری کرد. Seth Rogen هم به عنوان دوست آدام مسئولیت صحنه های کمدی داستان را به عهده دارد. بازیگری که برخلاف نقشهای نسبتاً خشن قبلی اش، اینبار فردی خوشرو و سرزنده را بازی میکند. Anna Kendrick که اغلب با بازی در Twilight شناخته میشود (ولی در Up in the Air بازی بهتری از خود ارائه میکند) در اینجا نقش دختری معصوم و دوست داشتنی را بازی میکند. شخصیتی که با تصور ما از یک خانم دختر خسته از زندگی که در شروع رابطه ای رمانتیک است همخوانی چندانی ندارد.

Levin قبل از 50/50 فیلمهای نامتعارفی مانند All the Boys Love Mandy Lane و The Wackness را ساخته است. پس تعجبی نیست که این فیلمش هم کمی با کلیشه های رایج تفاوت داشته باشد. فیلم طوری نوشته و کارگردانی شده که حسی اورژینال به مخاطب میدهد. احساسی که شاید آن را تا قبل از دیدن فیلم تجربه نکرده است. کمدی فیلم به هیچ عنوان رو به هجو نمیرود و حتی در صحنه های به ظاهرخنده دار، اغلب مواقع به نوعی تلخ است. در آخر بنظر من، فیلم به تماشاگر میگوید که در مواجهه با مرگ تنها دو راه وجود دارد: به آن بخندی یا اینکه گریه کنی. هرچه قدر هم آنرا بخود نزدیکتر ببینی، انتخاب میان این دو گزینه سخت تر میشود. اگر پیام اصلی داستان همین بوده، فیلم آن را به خوبی به مخاطب منتقل کرده است.


منتقد : جیمز براردینلی

 


نویسنده : هنگامه - ساعت 23:7 روز یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

اورسون ولز

١- محاکمه   The Trial  (Procès, Le) 

2- نشانی از شر   Touch of Evil 

3- ج مثل جعل کردن   F For Fake 

4- بانویی از شانگهای   The Lady From shanghai 

5- دون کیشوت   Don Quijote 

6- همشهری کین  

7-آقای آرکادین   Mr.Arkadin 

 


نویسنده : هنگامه - ساعت 23:2 روز یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

آلفرد هیچکاک

 

 

۱_The pleasure garden ۱۹۲۵ (باغ تفرجگاه)(صامت ) 

۲_Downhill ۱۹۲۷ (تپه)(صامت )

۵_Easy virtue ۱۹۲۸ (تقوای آسمان)(صامت ) 

۷_The Farmer's Wife ۱۹۲۸ ( همسر مزرعه دار)صامت

٨_The manxman ۱۹۲۹ (مکس من)(صامت )

٩_Blackmail ۱۹۲۹ (حق السکوت)

١٠_Murder ۱۹۳۰ (قتل)

۱٢_The skin game ۱۹۳۱ (فریبکاری)

۱٣_Juno And The Paycock ۱۹۳۰ (  جونو و پیکوک)

۱۴_Number seventeen ۱۹۳۲ (شماره هفده)

۱۵_Rich and strange۱۹۳۲ (توانگر و غریب

۱۶_The man who knew Too Much ۱۹۳۴ (مردی که زیاد میدانست)

۱٧_The ۳۹ steps ۱۹۳۵ (سی ونه مرحله)

۱٨_Sabotage۱۹۳۶ (خرابکاری)

۱٩_Secret agent ۱۹۳۶ (مامور مخفی)

٢٠_Waltzes From Vienna  ۱۹۳۴ والتر اهل وین   

٢١_Young and innocent ۱۹۳۷ (جوان و بی گناه)

٢٢_The Lady Vanishes ۱۹۳۸ (خانم ناپدید میشود)

٢٣_Jamaica inn ۱۹۳۹ (میکده جامائیکا)

۲۵_Rebecca ۱۹۴۰ (ربکا)

۲۶_Mr_ and Mrs Smith ۱۹۴۱ (آقا و خانم اسمیت)

۲٧_Suspicion ۱۹۴۱ (سوء ظن)

۲٨_Saboteur ۱۹۴۳ (خرابکار)

۲٩_Shadow of a doubt ۱۹۴۳ (سایه یک شک)

٣٠_Bon Voyage۱۹۴۴ (سفر بخیر)

٣١_Aventure malgache ۱۹۴۴ (ماجرای ماداگاسکار)

٣٢_Lifeboat ۱۹۴۴ (قایق نجات)

٣٣_Spellbound ۱۹۴۵ (طلسم شده)

۳۴_Notorious ۱۹۴۶ (بدنام)(

۳۵_The paradine case ۱۹۴۸ (پرونده پاراداین)

۳۶_Rope ۱۹۴۸ (طناب)

۳٧_Under capricorn ۱۹۴۹ (زیر برج جدی)

۳٨_Stage fright ۱۹۵۰ (وحشت در صحنه)

٣٩_Strangers on a train ۱۹۵۱ (بیگانگان در ترن)

۴٠_I Confess ۱۹۵۳ (من اعتراف می کنم)

41_Dial M for murder ۱۹۵۴ (ام را به نشانه ی قتل بگیر)

۴٢_Rear window ۱۹۵۴ (پنجره عقبی)

۴٣_To catch a thief ۱۹۵۵ (دستگیری یک دزد)

The Wrong Man ۱۹۵۶ (مرد عوضی)

۴۴_The Trouble With Harry ۱۹۵۵ (دردسر هری)

۴۵_The Man Who Knew Too Much ۱۹۵۶ (مردی که زیاد میدانست

۴۶_The Wrong Man ۱۹۵۶ (مرد عوضی)

۴٧_Vertigo ۱۹۵۸ (سرگیجه)

۴٨_North by Northwest ۱۹۵۹ (شمال از شمال غربی )

۴٩_Psycho ۱۹۶۰ (روانی) 

۵٠_The birds ۱۹۶۳ (پرندگان)

۵١_Marnie ۱۹۶۴ (مارنی)بازیگران:پل نیومن .جولی اندرو

۵٢_Torn curtain ۱۹۶۶ (پرده پاره)

۵٣_Topaz ۱۹۶۹ (توپاز)

۵۴_Frenzy ۱۹۷۲ (جنون)

۵۵_Family plot ۱۹۷۶ (توطئه فامیلی)

56- خبرنگار خارجی Foreign Correspondent 

۵٧-١٩٢٨ شامپاین Champagne  صامت

۵٨-١٩٢٧ رینگ The Ring صامت



نویسنده : هنگامه - ساعت 22:59 روز یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

بیوگرافی جوزپه تورناتوره

بیوگرافی جوزپه تورناتوره

 

 (1956-)

جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore) در سال ۱۹۵۶، در جزیره سیسیل ایتالیا به دنیا آمد

آغاز شهرت تورناتوره، با فیلم سینما پارادیزو بود که توانست جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان را بدست آورد. جوزپه تورناتوره، نویسنده، کارگردان، تدوینگر و تهیه کننده ایتالیایی در جوانی مدتی عکاسی می‌کرد.

تورناتوره با وجود تسلط بر تدوین، فقط تدوین یکی از فیلم‌هایش را تحت عنوان صرفا برای رعایت تشریفات ساده بر عهده داشت. وی در فاصله سال‌های 1997 تا 2000 در مقام تهیه کننده چند اثر انگلیسی‌زبان، در سینما فعالیت داشته است.

شخصیت سینمایی او را از بابت طنز شکننده فیلم‌هایش به فلینی نزدیک می‌دانند. در کارنامه او کارگردانی آثاری برای تلویزیون ایتالیا نیز به چشم می‌خورد. کارنامه سینمایی تورناتوره را نگارش و کارگردانی 9 فیلم بلند سینمایی تشکیل می‌دهد که ارتش لنین آخرین آن‌ها است.

آغاز فعالیت سینمایی او به سال 1986 بر می‌گردد، زمانی که اولین فیلمش را تحت عنوان پروفسور با فیلمنامه‌ای از خودش جلوی دوربین برد.

این فیلم در میان آثار بعدی تورناتوره و حتی در زمان اکرانش مهجور و ناشناخته ماند. 3 سال بعد تورناتوره با ساخت فیلم سینما پارادیزو، توجه تماشاگران هموطن و در پی آن تماشاگران بین‌المللی را به سوی خود جلب کرد.

درخشش این فیلم در مراسم اسکار و جشنواره کن در همان سال باعث شد تا چشم جهانیان بار دیگر به سوی سرزمین فلینی و دسیکا خیره شود. فیلم سینما پارادیزو بعدها برای پخش بین‌المللی توسط تهیه کننده کوتاه شد.

دو سال پس از اولین نمایش سینما پارادیزو، تورناتوره، فیلم سومش را با عنوان همه خوبند با شرکت مارچلو ماستوریانی ساخت.

فیلم بعدی تورناتوره با عنوان سگ آبی رنگ، در مدت زمان کوتاهی پس از فیلم همه خوبند ساخته و اکران شد. این فیلم نتوانست موفقیت آثار پیشین تورناتوره را تکرار کند.

تورناتوره در سال 1994 فیلم صرفا برای رعایت تشریفات ساده را روی پرده سینما برد. ستاره ساز و افسانه 1900، فیلم‌های بعدی وی هستند که در فاصله سال‌های 1995تا 1998 به نمایش درآمدند.

فیلم مالنا در سال 2000 به نمایش درآمد و بار دیگر برای دومین بار نام مونیکا بلوچی را بر سر زبان‌ها انداخت.

برخی از آثار جوزپه تورناتوره:

لنینگراد - درحال تولید

•باریا - 2009

•زن ناشناس - 2006

مالنا - 2000

•افسانه ۱۹۰۰ - 1998

•1996: Ritratti d'autore: seconda serie

•1995: Lo schermo a tre punte

•ستاره‌ساز - 1995

•یک تشریفات ساده - 1994

•مخصوصاً یکشنبه - 1991

•همه خوبند - 1990

•سینما پارادیزو - 1988

•پروفسور -1986


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد